ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
459
قصص الانبياء ( فارسى )
يكى را گويند ، و دو تن يكى را ، شما قول آن گيريد كه ابو مسعود با او بود و اگر سه تن بيكجاى بود شما قول ايشان گيريد . « 1 » و عمر نه سال و هشت ماه خليفه بود ، و عمر وى شصت و سه سال بود ، و سبب كشتن او آن بود كه مردى پيش او آمد با بندهء از آن خويش ، و گفت يا امير المؤمنين بگوى تا اين بنده مرا فرمان برد . عمر او را گفت كه فرمان خواجه كن . آن بنده [ را ] از آن خشم آمد . روزى عمر در نماز ايستاده بود ناگاه بيامد و كاردش بزد قوم ] a 822 [ « 2 » از پس وى رفتند و بكشتندش . [ قصهء صدودوازدهم ] خلافت عثمان رضى اللّه عنه « 3 » امير المؤمنين عثمان را رضى اللّه عنه ذو النّورين خواندندى از بهر آنكه شوى به دو دختر مصطفى بود ، چون يك دختر بمرد ديگرى بوى داد ، و گفت اگر سه دختر بودى هم بدادمى و من هيچ دختر بوى بزنى ندادم الا كه ايزد تعالى به من وحى فرستادى كه دختر خويش بوى ده .
--> ( 1 ) - بر خلاف همه متون تاريخى است . ( 2 ) - از اول صفحه ] a 822 [ تا آخر صفحهء ] a 032 [ ( دو ورق ) به خط كاتب ديگرى است و مطالب و عبارت آن با نسخهء باب الجديد ، كه با نسخهء اصل مطابقست ، تفاوتى آشكارا دارد . چون ممكن است اين دو ورق را بعمد عوض كرده باشند ، براى مزيد فايدت و حفظ متن اصلى از نسخهء باب الجديد نيز نقل شد . قوم كه از پس او بودند او را گرفتند و كشتند ، عمر نيز كشته شد . ( 3 ) قصهء صدودوازدهم - خلافت عثمان رضى الله عنه چون عمر را بكشتند ياران همه جمع آمدند بدان تدبير كه عمر گفته بود . عبد الرحمن ابن عوف گفت من خود را ازين كار بيرون آوردم و اتفاق گرد بر عثمان ، ايشان نيز متفق شدند و عثمان را بخلافت نشاندند . عثمان بهر جاى عاملان فرستاد و معاويه را بشام فرستاد تا ظلم و جور مىكرد . خلقنامه بعثمان نبشتند ، او پاس آن نداشت تا كار بدان رسيد كه اهل شام بيامدند و ازو پيش عثمان بناليدند